معلم هنوز توان الگو بودن یا الگو سازی دارد یا…؟

سوالی ساده و در عین حال پیچیده و مهم. معلم هنوز توان الگو بودن یا الگو سازی دارد یا…؟
پاسخ این سوال از دیدگاه معلمان و دانش آموزان و خانواده هایشان متفاوت است.زمانی را به یاد می آورم که از معلمان مان بت ساخته بودیم.بله بت! حتی رنگ لباس یا نوع راه رفتن و حرف زدن شان برایمان عجیب و غریب بود و بسیار مهم. البته آن روزها، موبایل و تبلت و ماشین های جور واجور وجود نداشت.به عبارتی ساده ، مصرف گرایی جایگزین ساده زیستی نشده بود…

به خوبی یادم می آید و قتی دوره ی ابتدایی را می گذراندیم بعضاً بچه ها فکر می کردند که آیا معلمان شان شب ها می خوابند؟ چگونه راه می روند و نفس می کشند؟ آن ها واقعاً کیستند؟ آیا اصلا غذا می خورند؟ نه از این منظر که ندارند یا ناتوانند برای تهیه غذا؛ خیر، ازین جهت که آن ها را موجوداتی حتی ورای انسان می پنداشتند.موجوداتی دست نیافتنی و خاص. معلم مان وقتی از ته کوچه پدیدار می شد خود را از جلوی چشمانش پنهان می کردیم .گاه می شد که وقتی معلم مان را از فاصله ی مثلا ۲۰۰ یا ۳۰۰ متری می دیدیم خودمان را در هر سوراخ و سنبه ای پنهان می کردیم تا مبادا ببیندمان و توبیخ مان کند که فلانی : مگر تو درس و مشق نداری که آواره ی کوچه هایی و سرگردانی ؟ و این تفکر حتی تا دوره ی راهنمایی و گاه دبیرستان هم بود.
باری…

خیلی خیلی از آن زمان ها نگذشته است. شاید دو نسل یا اندکی کم و بیش.اگر معلمان عزیز در همان مقطع زمانی هم مشکل معیشت و غم نان داشتند؛ که مطمئناً هم داشتند ولی نه با شدت و حدّت امروزه ؛ اما دست کم اعتبار و قرب و مقامی والا داشتد.استخوان بندی اخلاق و الگوی انسانی و معنوی بودند و واقعاً پیامبران راستین علم وادب و معرفت بودند.
اما امروزه یک معلم ،یک فرهنگی در خوشبینانه ترین حالت ، نهایتاً می تواند برای کودک خردسال زیر ۷ سالش که هنوز عقل و نَقلش، درست و پیمون نشده یک الگوو قهرمان باشد و پدر یا مادری قهرمان .هرچند که هر پدر و مادری تا زمانی که فرزندشان هنوز به رشد فکری و عقلی مناسبی نرسیده اند برای آن ها قهرمان و الگو هستند و این چیز عجیبی نیست.
معلم سر کلاس درسش می گوید:

بچه ها درس بخونید و و کوشش کنید تا با سواد و تحصیل کرده بشید و انشاء الله وارد دانشگاه بشید و توی زندگی آینده تون و خونواده تون سربلند و موفق شید.بچه ها هر چی باشه درس خوندن خیلی بهتر از نخوندنه ها…
شاگردان در بن مایه و اعماق وجودشان به این سخن نغز و پرمغز او می اندیشند و نهایتاً با خود می گویند: ای بابا!! این ….حالش خوب نیست ها.تو که هفتِت سال هاست گروی هشتِت که هیچ، گروی پانزدهِته برای چی برامون روضه می خونی و بالای منبر می ری.

همین چند روز پیش وقتی داشتی با معاون مدرسه آقای ….. در مورد قسط های عقب افتاده ت حرف می زدی و می گفتی که ناچاری حلقه ی عروسیتو بفروشی و بدی به بانک ، ما حرفاتونو یواشکی شنیدیم. مگه چند ماه قبل صاحب خونه ت ،آقای …همون که داییِ یکی از همکلاسیامونه به مدرسه نیومده بود و جلوی بچه هایِ کوچیک و بزرگ سکه ی یه پولت کرد که چرا دو ماه اجاره ت عقب افتاده.

هان ؟!

با ماشین قراضه ت هم که یکساله بَتونه شده و هنوزم نتونستی رنگش کنی، شدی سرویس بچه های مدرسه ! راستی از سه ماه پیش که موبایل زاقارتت رو که گفتی ازت دزدیدن ؛همون موبایله که صفحه ش از ده جا شکسته بود رو می گیم ها ،مگه تونستی موبایل جدیدی بخری…؟!ازت هم که می پرسیم می گی موبایل اصلاً چیز خوبی نیست!

تویی که با پیراهن چروکیده ی کهنه یِ رنگ و رورفته واون کتِ بشور و بپوشت که چند جاش هم پاره شده، و دیگه شبیه همه چیز هستش جز کت ، جلوی چشم های ما ظاهر می شی و افاضات وجود می کنی. نخیر! کَل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی .بعد زیر لب زمزمه می کنند : نخیر آقا معلم! این راهش نیست.درس خواندن نمی تواند راه درست و حسابی برای رسیدن به اهداف زندگی مان باشد.راه خوبی برای کسب ارج و قرب اجتماعی باشد.راه بی خطری برای تأمین معاش و پیشرفت اقتصادی باشد و….

اما از دیدگاه اولیاء دانش آموزان :
اولیاء :پسرم درسِت رو بخون.دخترم درست رو بخون.یا باید دکتر بشی یا مهندس ها.ببین پسرِ عمه زلیخا درس خوند الان شده دکتر رفته خارج .الان داره بهترین زندگی رو می کنه.اصلاً کی گفته درس بخونی برای اینکه فقط فهم و دیدگاهت عوض بشه.

هان؟!
فرزند: آخه! آخه معلممون می گفت: آدم که نباید درس بخونه فقط برای دکتر یا مهندس شدن.آدم درس می خونه که فهم و کمالاتش بیشتر بشه .دیدش نسبت به دنیا و زندگی بهتر بشه و از زندگیش هم لذت مادی ببره هم معنوی.تازه می گفت یه کارگر با سواد بهتر از یه کارگر بی سواده، چون توی مواقعِ یکسان، اونی که با سوادتره موفق تره.و خوشحال ترو سالم تر.
اولیاء: ببینم آقای …..رو میگی؟! معلمِ علومتون؟…. باباجان ! اگه حرف هاش به درد می خورد که به کار خودش میومد.مگه ندیدی چند ماه اجاره خونه ش عقب افتاده بود. آخرش هم دایی ازش شکایت کرد و نزدیک بود اثاثیه شو بریزن تو خیابون.ولش پسرم…

زیاد به حرف هاش توجه نکن….
آرش – سخن معلم
انتهای پیام/

/ 0 نظر / 29 بازدید